خرید بک لینک
سفر به همدان نازنينم سلام بعد از مدتها كه يه سفر چند روزه نداشتيم يهو تصميم گرفتيم بريم همدان... اخرين سفرمون به گيلان وقتي شما ٤٥ روزه بودي....شنبه١٧ تيرماه به مقصد همدان حركت كرديم و از جاده قزوين توي راه گردنه آوج ايستاديم كه جاي خيلي قشنگي بود و تفريح كنان عصر رسيديم همدان، بعد از گرفتن خونه و جابجايي وسايلمون رفتيم يه سر گنج نامه و سورتمه سواري كرديم و ابشار و كنسبه هارو ديديم،بعدم رستوران معروف نعل اشكنه شام خورديم و تا١٢ شب برگشتيم خونه و فردا صبحش رفتيم آرامگاه باباطاهر كه حس خيلي خوبي د

برچسب: نویسنده: مهران نجفی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1404 ساعت: 6:51

ويروس تب خال لعنتي نازنينم سلام از شب سه شنبه هفته پيش يهو تب شديدي كردي و ما قرار بود ٤شنبه شب بريم سمنان كه تو مراسم هفتم ناصر روشن ضمير خدابيامرز شركت كنيم ، من از منصوره خانم پرسيده بودم و گفته بود كه احتمالا تبش ويروسه و بعد از سه روز خوب ميشه،بعد از دوشب تب شديد تو تهران كه تا صبح پاشويه ميكرديم و مدام بالاي سرت بوديم من و بابا، سمنان هم كه يه شب بوديم بازم تب داشتي ولي كمتر شده بود و خلاصه ٥شنبه صبح اول رفتيم دكتر و أونم گفت كه احتمالا ويروسه و تا٥ روز خوب ميشه!٥شنبه هم كه رفتيم آبخوري با

برچسب: نویسنده: مهران نجفی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1404 ساعت: 6:51

تولد دو سالگي نازنين دخترم عسل مامان سلام مدتيه كه فرصت نكردم بيام و برات بنويسم، خيلي خانم شدي و طلا و شيرين زبون تقريبا ٩٠ درصد حرفهارو ياد گرفتي و همه چيز رو با زبون شيرينت ميگي ،بغل:بلغ/ نكن:نتن/ تلفن كه زنگ بزنه ميگي مامان الو، يا گوشي، بعد ميگي كيه؟/كل حرفهارو ميفهمي و به ياد ميسپاري، فدات بشم كه خيلي فهميده و با شعور هستي مامان جون ، چند روز پيش يه فيلمي مامانه داشت گريه ميكرد و منم تو اشپزخونه سرم گرم بود يهو ديدم زدي زير گريه!!! بغلت كردم ميگي خاله گريه! انقدر دل رحم و مهربوني كه از گر

برچسب: نویسنده: مهران نجفی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1404 ساعت: 6:51

چهارمين سالگرد ازدواجمون ديروز ٧شهريور ١٣٩٦چهارمين سالگرد اززواج من و بابايي و پنجمين سالگرد عقدمون بود... براي اولين بار تاريخ به اين مهمي رو فراموش كرده بودم اصلا باورم نميشه كه حواسم نبود و كلا يادم نبود!!!اين مدت حسابي سرگرم كلاس زبان شدم و برام يه سرگرمي خيلي خوبي شده ...بابايي اخر شب كه داشتيم از پارك بر ميگشتيم يهو يادش اومده بود و گفت...!!!اونم مثله من فراموش كرده بود البته بازم اخر شب او يادش اومده بود ولي منكه.... داشتم به اين فكر ميكردم كه چقدر زود تاريخ به اين مهمي رو فراموش كردي

برچسب: نویسنده: مهران نجفی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1404 ساعت: 6:51

اولين جلسه كلاس مادر و كودك امروز براي اولين بار با هم رفتيم كلاس مادروكودك ،قبلش يه روز بردمت كلاس شادي كه بچه ها بدون مامانا بايد ميموندن و يك ساعت بازي ميكردن ، كه شما چند دقيقه بيشتر نموندي و اصرار داشتي كه منم بآهات بيام داخل كلاس كه خوب نميشد.... واسه همينم تصميم گرفتم كلاس مادر كودك ثبت نام كنم كه خودمم پيشت باشم امروز كه رفتيم از شانست تولد ٢سالگي يكي از بچه ها بود و بهت حسابي خوش گذشت، كلي ذوق داشتي و حسابي بالا پايين پريدي،به قول خودت بپر كردي! كلاس خوبي بود و تصميم دارم ببرمت اخه خ

برچسب: نویسنده: مهران نجفی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1404 ساعت: 6:51

اولين لاك دخترم دو سال و دو ماه و ١٥ روزگي بودي كه وقتي لاك رو روي ناخنهاي من ديدي شديدا اصرار داشتي كه شما هم به ناخنهاي كوچولوت لاك بزني و نهايتا منم مجبور شدم كه برات بزنم عسلم ، خيلي مائل نبودم چون راستش نگران اين بودم كه يه وقت با دست توي دهنت زدن لاك رو ناخواسته بخوري... ولي ديگه اصرار وعلاقه شديدت باعث شد من كوتاه بيام و برات بزنم... تا چند روز بعدش مدام با نگاه كردن به دوستات كلي ذوق ميكردي و ميگفتي:خوشلهفدات بشم مامان كه با همين چيزاي ساده انقدر ذوق ميكني و كيف و حالت به منم

برچسب: نویسنده: مهران نجفی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1404 ساعت: 6:51

صفحه بندی